داستان تقابل ابرقدرتها، از همان سالهای پس از جنگ جهانی دوم و نشستهای چانهزنی تهران و یالتا آغاز شد؛ زمانی که جهان با تقسیم شدن به دو بلوک شرق و غرب، نفسهای خود را در سینه حبس کرد. رقابت میان ایالات متحده و شوروی، از آزمایش اولین بمبهای اتمی تا نبرد بر سر تسلط فضایی بالا گرفت. آمریکا با تصاحب میراث مهندسان نازی، به دنبال مهار رقیب بود، اما وقتی روسها با فرستادن «یوری گاگارین» به مدار زمین، آسمان را به تسخیر خود درآوردند، واشنگتن فهمید که بازی بسیار بزرگتر از تصوراتش است.
این تنشها تنها به فضا محدود نشد؛ تشکیل پیمانهای نظامی «ناتو» و «ورشو»، جهان را به میدانِ شطرنجِ نظامی تبدیل کرد. اوج این بحران در سال ۱۹۶۲، زمانی رخ داد که استقرار موشکهای شوروی در کوبا، جهان را در آستانهی یک جنگ اتمی تمامعیار قرار داد؛ لحظهای که بشریت در برابر لبهی تیغ نابودی ایستاده بود.
در میان این آشوب، تلاشهایی برای «تنفس» میان دو غول آغاز شد. از برقراری خط مستقیم ارتباطی (هاتلاین) تا امضای پیمانهای کنترل تسلیحاتی مانند «سالت ۱» و «سالت ۲». اما حقیقت تلخ این بود که این پیمانها، نه از سر صلحطلبی، بلکه بیشتر برای مدیریتِ ترس از تضعیف جایگاه جهانی خود امضا میشدند. هر بار که جرقهای از جنگهای نیابتی، مثل ویتنام یا اشغال افغانستان، شعله میکشید، پیمانهای صلح، خاکستر میشدند.
با روی کار آمدن رهبرانی چون ریگان و تاچر و آغاز پروژهی بحثانگیز «جنگ ستارگان»، رقابت دوباره به اوج هیجان و خطر رسید. در نهایت، گورباچف در دوران افول شوروی، گامهای تاریخی برای توافق برداشت، اما تاریخ نشان داد که پایبندی به صلح، همواره در اولویت دوم ابرقدرتها بوده است. پس از فروپاشی شوروی نیز، تغییر رفتار سیاستهای آمریکا نشان داد که معادلات قدرت، بسیار فراتر از توافقنامههای نوشتهشده بر کاغذ است. این داستان، روایتِ تلاشِ بیپایانِ بشریت برای بقا در میان چنگودندانهای قدرتهایی است که صلح را تنها ابزاری برای تثبیت سلطهی خود میبینند.




نظر شما